داستان

داستانک ها

ملخ
برای اولین باری بود که میدیدمش, بسیار شوخ و شر بود و مثل ملخ این طرف و ان طرف میپرید, برای همه تعجب اور بود, در محیطی بسته و مذهبی دختری جوان با مردها در یک محفل نسبتا ازاد باشد وبا انها بخندند و بنشیند و رقص های عقده کفانتک پسر ههای جوان را نگاه کند و لذت ببرد.
البته خیلی ها هم از این وضعیت لذت میبردند, شاید به فکر ان بودند که روزگاری بتوانند با چنین دخترکی در یکی از کاباره های خیالی شان برقصند.

دخترك ملخ مانند

دخترك ملخ مانند


دود قلیان ها و سیگار هایی که رفته رفته رو به تمامی بودند فضا را پر کرده بود. به اسانی نمیشد بغل دستی ات را ببینی, چشمانم کم کم به سوز امده بود, با اینکه نمیخواستم دیگران متوجه شوند اما هز از چند لحظه زیر چشمی به ملخک نگاه میکردم که از این ور به ان ور میرفت تا شاید بتواند محفلی را که راه انداخته بود رنگ و رونق بدهد و از مهمانانش پذیرایی کند.
کمکی که نگاهم دقیق تر میشد دختر های دیگری که مصل قلوه سنگ روبرویم روی صندلی نشسته بودند به من خیره میشدند و خط نگاهم را دنبال میکردند.
بلاخره به پایان رسید , هم محفل و هم نگاه های دزدانه و نگاه های پولیس معابانه, همه تغریبا رفته بودند, مثل همه با من هم خدا حافظی کرد.
بیرون که امدم تازه فهمیدم او دختری بوده متفاوت و شاید استثنایی و نمیخواسته به من, به گفته بچه های سر کوچه فاز بدهد.
اه , یادم رفته بود بگم این ملخک به شدت بوی عطر گل مریم میداد.

داستاني از محمد رضا شيرمحمدي

نامردی
دستانش کم کم کرخت میشد, سوز سردی در تنش حس میکرد و به سختی میتوانست نفس بکشد.
تقریبا به یک پهلو خوابیده بود و تلاش داشت برای لحظه ای هم که شده برخیزد اما هر بار تلاشش بی فایده بود , قدرتی او رامیفشرد تا دوباره بخوابد.
هر چند لحظه چند مشت هم نوش جان میکرد و همین مشت ها تسلایی بود برای اینکه تنها نیست, بلاخره وقتی به یک جای نه چندان گرم, شاید بهتر از جایی که بود برده شود. شاید هم مثل بعضی شبها جایی گرم و نرم.
دست کم چندین ماه شده بود که به ندرت چشمش به مردم می افتاد با اینکه هر روز هزاران نفر از کنارش میگذشتند.
گاهی صدای موتر هایی که از کنارش میگذشتند او را ازار میداد , گاهی هم برایش خوشایند ترین صدای زندگی اش همان ازدحام و صدای موترها بود.
اما شاید ارزو داشت یک جای تنها باشد و برای مدتی گوش هایش استراحت کنند.
برایش چندان سخت نمیگذشت , کم کم داشت عادت میکرد, بهار را نسبت به گرمای تابستان و سرمای زمستان بهتر دوست داشت.
معده اش گاهی از خالی بودن به سوز می امد و رمق از دست و پایش میرفت, گاهی هم با هر لقمه ای که از سر سیری نمیخواست بخورد چند مشت کاری میخورد.
از بوی خودش بدش امده بود, اصلا از خودش بدش امده بود, به تازگی پاره گی چادر مادرش برایش نفس کش و روزنه ی خوبی شده بود تا هر وقت که خواسته باشد بیرون را نگاه کند.
اما همین روزنه هم برایش درد اور شده بود, هم سن و سال های خودش را که میدید با خانواده هایشان مثل شهزاده ها راه میروند دلش میخواست به انها حمله کند و لباسهایشان را از تنشان بیرون کند.
دلش میخواست دست کش انها را بدزدد تا اینکه در راه خانه دستهایشان سوز بکشد.
بلاخره صدای شرنکست سکه در کاسه ی گدایی که پیش مادرش گذاشته بود اهنگ خوشی داشت. اما تکرار, این صدا را برایش اهنگ غم انگیزی جلوه داده بود.

زن تكدي گر

زن تكدي گر


حتی اگر مادرش پهلویش را میخاراند برای چند لحضه دهی ها , بیستی ها و پنجاهی ها از چلو شمانش عبور میکردند , صدی , و پنجصدی را فقط مادرش میشناخت و او کمتر مشرف به دیدنشان میشد , مگر زمانی که مادرش با نانوای سه کوچه انطرف تر تصفیه حساب میکرد و چند دانه صدی را چند بار میشمرد و یا اینکه یک پنجصدی را مثل زمرد در نیفنش قایم میکرد.
اخر تنها همین نانوایی پولهای خوردشان را قبول میکرد.
یک بار هم هزاری را دست مادرش دیده بود و ده بار به خاطر انکه به روز لمسش کرده بود با لنگ کفش کتک خورده بود.
دیگر انقدر ها هم چهره هزاری برایش اشنایی نداشت.
بلاخره حوصله اش که سر میرفت ازمادرش میپرسید مادر چندی داد؟
مادرش مثل همیشه که گقته بود : پدر نالت کلمم را خاراندم, به او جواب میداد.
صدای زنگ مدرسه ای که ظهر ها نوبت نشستن در انجا بود همزمان با جنگ و فهاشی چندین زنی بود که بخاطر نزدیکتر نشستن به دروازه کاسه و کوزه ی هم را بعلاوه زیر وزبرشان به باد میکردند.
بیچاره کلمه ای بود که بیشتر دخciتر مکتبی ها به او میگفتند , اما او از ترس مادرش نمیتوانست حتی چهره این ادمهای به حساب او دلسوز را ببیند.
یادش بود یک دختر مدرسه ای از مادرش پرسیده بود که چرا این دخترک را با خودت میاری در این سرما, گناه دارد؟
مادرش جواب داده بود: برو از پدر بی عقلش بپرس که به خاطر این ان تفنگی شد و خودش را به کشتن داد و یتیمش کرد.
خیرات که نمیدی گپ سخت هم نزن خاله ,
فقط دخترک یتیم همین قدر یادش بود که دختر مدرسه ای وقتی سکه ای به مادرش داده بود گفته بود: خدایا این نامردی است.

داستاني از محمد رضا شيرمحمدي

یلدا
خیلی هم بلند نبود انقدر که میگفتند, نمیدانم شاید برای همه نه, بعضی ها شاید پهلوهایشان درد گرفته بود.
تقریبا همان قدر مانده بود که خودش را تجربه کند., انبوهی از ته مانده های سیگار دلش را به ضعف می انداخت .
فکرش را هم نمیکرد این قدر طاقت کرده باشد. هر پکی که میزد به فکر گوگرد می افتاد که خیلی ها شاید نداشتند.
سوزی که از لابلای درز کلکین وارد میشد هم نمیتوانست افکارش را بشکند. همچنان ادامه دار به نقطه ای خیره میشد که نوشته بود : چه اهمیت دارد , گاه اگر برویند قارچهای غربت.
فرزندی که ارام در قاب عکس روبرویش در اغوش مادر زرگونه اش ارمیده بود افکارش را گسیخت.
یادش امد از تقریبا همین وقتهای پارسال که فرزندی دیگر به بهای یک جفت کفش مردمان امروزی از اغوش مادرش به زور کشیده شده بود و به نا مادری داده شده بود.
دوباره این خاطره افکارش را به هم گره زد. گفته بود دیگر نمیکشم , اما شاید به خاطر کم ارادگی نتوانسته بود و یا اینکه نمیشد رفیقش را به این اسانی ها رها کند.
کمی درس خوانده بود , جد اقل شانزده سال, میدانست چگونه خوانده , یادش از معلم پیرش هم میامد که چند باری سر صنف از فرط خستگی ضعف کرده بود و چند باری برای چوکی های خالی صنف درسش را داده بود تا چندر قاز معاشش حلال شده باشد.
خاطره هایش گاه ارامش میکرد , خنده ای بی رنگ میزد و باز پکی به سیگار, گاه انقدر گرفته میشد که انگار تمام دنیا بر شانه هایش سوار شده بودند.
اینقدر یادش بود که بچه ی یک کارگر ساختمانی بود , شبها وقتی پدرش خانه امده بود , هنوز با سیخ گوگرد گچ و سیمان از ترکیده گی های دستانش در نیاورده بود که خوابیده بود. گاهی با ناله و کمی خون سرخ این گچ ها درامده بود. هنوز یادش بود , دقیق.

دست كارگر

دست كارگر


یادش هم بود که شانزده سال نا قابل با هزار مشقت رفته بود و از الف تا یا را خوانده بود. ولی هر چه زور میزد یادش نمیامد در ازای یاد گرفتنش به کسی پولی یا چیزی داده باشد.
هنوز هم برف و باران اطرافیانش را میکشت و به غیر انسانی ترین کارها وادار میکرد, شنیده بود که مردم از سرما هم معلول میشوند.
میخواست کاری بکند, نمیتوانست, مثل اینکه به او دست بند زده باشند, فقط میتوانست به سیگارش اتش و به سینه اش دود بزند.
اخر همین که رفته بود برای شب یلدا تخمه و سیگار بخرد, یک کارگر ساده با دستان ترکیده ا ش امده بود و گفته بود: به خدا کارگر هستم امروز کار گیرم نیامد, زن و بچه ام منتظرند, خیر کنید که خیر ببینید.
این کلمه خیر کنید, شده بود تخمه شب یلدایش.
اخر کسی به اسم وجدان ازارش میداد, هی افکارش را به هم گره میزد , هی به او میگفت : کی پول داد درس بخوانی ؟ کی ؟
تقریبا به صبح که رسیده بود, تازه فهمیده بود به مردم بده کار است.
صبح که شده بود به همکارانش گفته بود یلدا انقدر که میگویند هم دراز نیست. اما دوستانش همه با صدای بلند خندیده بودند.

داستاني از محمد رضا شيرمحمدي

ازادی
باز هم یکی از همان روزهای همیشگی بود, منتظر یک اتفاق نا بهنگام و غیر منتظره بود.
مثل همیشه نقابش را زد و بیرون رفت. , هنوز از فکر خرج و خوراک ارابه اش بیرون نرفته بود که متوجه تجمع گروهی کنار پیاده رو شد.
ارابه اش را ترک کرد و نزدیک شد., دید یکی دیگر ازاد شده .
اگر چه برایش تلخ بود اما خوشحال شد که یک اسیر دیگر ازاد شده .
همه فقط نچ نچ میکردند و یکی دو تایی هم اه میکشیدند و پس از چند لحظه تماشا میرفتند که دیگر به یادشان باشد.
ارام خوابیده بود, طوری که شادی از چشمانش میبارید. لبخندش هویدا بود و کلاه پیکش را تقریبا تا روی ابروهایش کشیده بود.
اگر چه خودش سفید بود اما لبانش به سیاهی گراییده بود.
کمی انطرف تر یک اسیر دیگر اهسته اهسته گریه میکرد و گاهی نیم نگاهی به هم ردیفش که حدودا یک ساعت از ازادی اش میگذشت می انداخت.

ازاد شده

ازاد شده


شاید حسودی اش میشد که او ازاد شده بود.
دوباره ارابه اش را سوار شد و هم از اسیر و از اراد شده دور شد.
همه روزه از این قبیل اتفاق ها می افتاد.
این را میدانست که مردمانش باعث اسیر شدن این افراد شده اند.
اخر کم کم شهری که در ان زندگی میکرد چهره ی یک زندان متروکه را به خود میگرفت.
میترسید از اینکه روزی خودش هم در این متروکه اسیر شود.
این هفتمین اسیری بود که در یک هفته ی که از عمرش گذشته بود ازاد شده بودند.
این هفتمین معتادی بود که کنار خیابانی از شهر مرده بود.

داستاني از محمد رضا شيرمحمدي